لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 5 نفر مهمان
too Good to Brag

 

 

 

ياد سال هاي اول دوره ي كارشناسي بخير ، دوره اي كه وبلاگ نويسي يكي از اساسي ترين و - بي ترديد - حياتي ترين بخش هاش بود ، بخش جدانشدني ش انگار ؛ به اين ترتيب كه هر هفته – بدون استثنا – مي آمدم و از گفته ها و شنيده ها و رفته و آمده ها ي دانشگاه مي نوشتم و مسرور بودم از اين همه نوشتن و اين همه خوانده شدن . حالا كه دوباره دانشجو شده ام گاهي از اين همه بي حوصلگي ام در نوشتن متعجب مي شوم . خوب كه فكر مي كنم تقريباً هيچ وقت حوصله ي وبلاگ نوشتن ندارم . اما هوس اش را چرا . و همين هوس ه است كه گاهي مثل آهن ربا مي كشد ام طرف كيبورد و بعد به خودم مي آيم و مي بينم كه دو سه پاراگراف را شيرين تايپ كرده ام ! اما اين كيبورد – و همه ي كيبوردهاي ديگر – يك دكمه اي دارند به نام "بك اسپيس" كه اتفاقاً فشار دادن و نگه داشتن اش خيلي لذت بخش است و همين است كه اين وبلاگ من خاك مي خورد .

.

.

.

دكتر "الف" يكي از باسوادهاي گروه ماست ، از آن باسوادهايي كه برخلاف خيلي از باسوادهاي ديگر موقع تدريس نيازي به كتابي كه پيش رويشان باز باشد ندارند . دكتر الف آنقدر باسواد است كه مي تواند به هر كس فحشي بدهد در خور موقعيت و مقام و سن و سال ! با اينكه كلاس هاش چندان جذب ام نمي كند اما يك بار حرفي زد كه از خيلي وقت پيش ها عقيده ي خودم بود و حالا شنيدن اش از زبان يك دكتر ِ باسواد ِ نه چندان خوش اخلاق برايم جالب بود .گفت : ما ايراني ها ملت مغروري هستيم ، آنقدر به اين پشتوانه ي فرهنگي و اين تمدن چند هزار ساله (ي حالا به طور كامل از دست رفته) مغرور و مفتخريم كه دست به هيچ كاري نمي زنيم . هيچ حركتي نمي كنيم براي تغيير ، براي بهتر شدن ؛ و كافي ست كسي در يك گوشه اي حرفي بزند... چنان بهمان برمي خورد كه زمين و زمان را به هم مي دوزيم ؛ بدون آنكه يك لحظه به اين فكر كنيم كه "شايد حقيقت داشته."

راست مي گفت دكتر . اين غرور در وجود همه ي ما ايراني ها دروني شده ، به قول ندا اينترنالايز شده ؛ از بزرگ تا كوچكمان تحمل انتقاد نداريم ، تحمل شنيدن واقعيت را . موقع نوشتن ، موقع صحبت كردن ، موقع ساختن ، موقع كشيدن ، هميشه و هميشه همه ي حواس مان بايد متوجه تاثير احتمالي و ناخواسته اي باشد كه قرار است روي طرف مقابل بگذاريم و سبب رنجش و مكدر شدن خاطرش بشويم . و از آنجا كه يك رنجش كوچك همان و به هم خوردن يك دوستي چندين ساله همان ، هميشه از گفتن واقعيت اِبا داريم . 

 

 

"سلاخ خانه ي شماره پنج" ِ كورت ونه گات و تصوير واقعي و مضحكي كه نويسنده از سربازان امريكايي به نمايش گذاشته (و اتفاقاً بارها در كمال صداقت اشاره كرده كه خودش هم يكي از آن ها بوده) ، باز هم مرا ياد همان غرور ِ مثال زدني خودمان – ايراني ها – انداخت .

.

.

نيلوفر

نظر ها
افزودن جدید جستجو
Armi   |2008-10-25 15:12:44
سلام نیلو خانم ، از اینکه دوباره بنده را
لطف نموده سبز فرموده اید ، بسیار سپاسگزارم ،
در مورد این شاعر باید بگم اگر اشتباه از من
بوده باید ببخشی ولی اسم دقیق این شاعر هوگو
فون هوفمنشتال است و از شاعران و بنوعی قصیده
نویسان معاصر اتریش هستند و بسیار معروف . اگر
در سایت های مربوط به زبان المانی حتما از او
بسیار نوشته ها خواهید دید .
Armi     |2008-10-25 15:17:51
در مورد اینکه من چه چیزی رو به ((بسته )) ترجمه
کردم خودم هم یه خورده همون موقع تردید کردم
ولی تنها چیزی که می تونستم بنویسم همین بود
اخه این کلمه در المانی اگر میخواستم بهتر
ترجمه کنم باید داستان در موردش می نوشتم که
می شد چیزی شبیه به این (( تو به باغی میمانی که
به آن گذری نیست )) که من با خودم زیاد کلنجار
رفتم که اخه مگه می شه باغی باشد که به ان گذری
نیست ؟؟ پس نتیجه این شد که می بینی خودم هم
زیاد راضی نیستم ولی خوب دیگه ... چه کاری می
تونستم بکنم ؟؟
Armi     |2008-10-25 15:21:31
در مورد دیگه کاملاحق باشماست کلمه ٌ ( بسان )
دیگر زیاد مصطلح نیست و بهتر بود می نوشتم :
(مانند) یا( شبیه ) یا بقول شما اصلا حذفش می
کردم بسیار بهتر بود ... باز هم نهایت سپاس از
اینکه منو با نظرات خوبت سبز نگاه میداری ...
Armi     |2008-10-25 15:32:25
تا انجا که من شنیده ام اشعار و نوشته های دقیق
و بی نقص این شاعر در ادبیات کنونی زبان
المانی در کشور های المانی زبان تدریس می شود
درست مانند نمونه نوشته هایش در فارسی مانند
کلیله و دمنه یا اشعار فردوسی و نثر سعدی و ...
البته خوب زبان المانی من اونقدری هم خوب نیست
از زبان فلامانی ویا فرانسه ٌ من بهتر نیست (
هر چند این زبان به فلامانی نزدیک است که در
بلژیک یکی از زبانهای رسمی محسوب می شود، این
را هم اضافه نمایم که در این کشوری که به
اندازهٌ استان تهران جمعیت دارد سه زبان رسمی
وجود دارد ، فرانسه ، فلامانی و المانی )برای
همین ...
Armi     |2008-10-25 15:33:05
برای همین هم در مورد نوشته های این زبان گاهی
دجار تردید می شوم که ایا درست نوشته ام یا خیر
... ولی از سبک نوشته های این شاعر می توانم
بفهمم کدام شاعر خوب می نویسد حداقل این را می
تو انم تشخیص بدهم . در کل فقط به فارسی می
توانم گاهگاهی ترجمه کنم که خوب از آب در
بیاید وگرنه از المانی یا فرانسه به فلامانی
یا بالعکس را نمی توانم برایم بی نهایت سخت
است
Armi     |2008-10-25 15:42:13
در مورد وبلاگت خودت نوشتی که چرا خیلی وقتها
اینجا بوی گرد وخاک و نم ورطوربت تنهایی را
میدهد .. خوب خودت هم قبول داری دیگر .. من ( یا
ما ها که می آییم اینجا ) برای دیدن و شاید گاهی
حرفی، حدیثی، نظری ، صحبتی از سر دلتنگی ،
شکوه و یا گلایه ای از سر بی حوصلگی یا
همینطوری فقط برای خالی نبودن عریضه که حالت
خوب است ؟ یا کجا هستی ؟ و از این حرفها ... وقتی
جای خالی نوشته هایت را با زبان بی زبانی
احساس می کنیم ...
Armi     |2008-10-25 15:44:49
انوقت بد جوری در انحنای سرخوردهٌ اینترنت
تنها میمانیم با کوله باری از ناگفته ها وهمین
می شود که نمی توانیم به یک عده ّای سر بزنیم
چه در این مکان مجازی و چه در عالم واقع ... و
شاید نقطه ٌ آغازین کدورت ها ، قهر ها رنجش ها
و نابسامانی ها و چه بسا جدایی ها همین باشد
Armi     |2008-10-25 15:51:42
اگر اسم این جناب اقای دکتر را می نوشتی بهتر
نبود که با این شخص بافضیلت اشنا شویم که
واقعا حرف راستی را زده است ؟؟ حقیقت اینکه
همه مان همین طوری هستیم فرقی نمی کند کی
باشیم و در چه مقام و سمتی باشیم ،(بطور اخص
درمورد اکثر ایرانیان اینور آبها بیشتر صدق
می کند) غالبا به خودم این حس تداعی می شود که
من برای کشورم شاید کرده باشم و شاید هم نه ولی
ایا بهتر این نیست که بنشینم برای خودم باشم
یا برای کشورم و یا حداقل نه برای کشور ، برای
کسانی که زبانشان همین فارسی دست و پا شکسته
ای ست
Armi     |2008-10-25 15:57:17
بتوانم ذره ای از دریای شعر و یا لااقل نوشته
جات از هر قسمی را از هر زبانی ترجمه یا گاهی
فقط انها را بشناسانم لااقل برای این منظور می
بینی که در بالای این ستون نوشته هایم از چندی
پیش این را نوشته ام : ( چرا من شاعر و یا
نویسنده نشدم ؟؟ ) احساس می کنم نمی توانم شاید
بار مسیولیتی را که خود برخود قبولانیده ام
بیش از این تحمل کنم برای همین می نویسم احساس
می کنم تنها ما بدنیا آمده ایم که آهی بکشیم
کلماتی سر هم کنیم و برویم یعنی ذره ٌای بیش
نیستیم همین مرا می آزارد
Armi     |2008-10-25 16:03:35
همین است که این وبلاگ و اینترنت و شعر و
ادبیات و ... همه و همه بهانه و دستاویزی است
برای همه مان که بگویم : انسانی که پای در زمین
و سر به سوی آسمانها دارد و همانقدر از افلاک
خبر دارد که از مرگ ناگهانی خویش ، برایش همین
بس که برود گم بشود و از نادانی خویش سر به
بیابانهای بی آب و علف بگذارد مگر خود و دنیای
خویش را در فنای خودبیابد
Armi     |2008-10-25 16:12:41
ارزوی موفقیت و بهروزی ، سبز باشی نیلو ی
گرامی
شاهد     |2008-10-25 18:18:59
مبارک باشد این قلم به دست گیری دوباره
من فکر
کنم این استاد الف نظرات من رو از یه جایی
دزدیده ( اینم یه تریپ غرور ایرانی ) ولی
در مجموع صد درصد منم همین عقیده رو دارم

آهنگ یافت شد اما با حجمی بس بالا! اونی که می
خوام نشد
محدثه     |2008-10-25 20:39:30
سلام، نمی دونین چقدر از پیغامتون خوشحال
شدم، دارم می خونم خودتونم می دونین که از
هر طزف بخونه آدم باز جا داره!
پناه بر خدا
بیینم چی میشه
سهيل     |2008-10-25 21:47:30
لازم است از گاهي بيشتر از آنچه مي‌بينيم
ببينيم!
اي ما و من‌ها را كجاي تاريخ
بگذاريم؟
محمد     |2008-10-26 10:09:01
سلام
گاهی وقتایه سلام از یه دوست قدیمی چنان
به آدم انرپی میده که از صد تا ردبول هم
کارسازتره- خیلی خوشحال شدم که باز اسمت رو تو
نظرات وبلاگم دیدم.
یه وقتایی هم اینجا رو گرد
گیری کنی هم ما راضییم.
در مورد تمدن و فرهنگ
هم چی بگم که نگفتنم بهتره آخه اگه شروع کنم
میترسم خیلی طولانی بشه.
چه اسناد فهمیده ای
بهش سلام برسون
لیلا     |2008-10-26 12:53:07
وبلاگ زیبایی داری دوستم / امیدوارم چیزی که
می گی اسمش واقعا همان غرور باشه و نه حماقت
مرد پاييزي     |2008-10-26 19:33:28
به خاطر ضعفي كه چشمام دارن، چند روز پيش به
اين فكر مي كردم كه ديگه نمي تونم زياد پشت
كامپيوتر بشينم. با خودم گفتم عيب نداره سعي
مي كنم آدم خوبي باشم و بعد از مردن برم بهشت و
اون دنيا يه دل سير اينترنت كار كنم! بعد به
اين فكر كردم كه آيا تا اون زمان اين علاقه من
سر جاش مي مونه؟! يعني اصلا آدما توي اون دنيا
هم علاقه مندي هاي اينجا رو خواهند داشت؟! حتي
در صورت داشتن همون علاقه مندي ها، توي بهشت
مي شه به اونا رسيد؟!!!
ني و... مي خوام بگم سن
مون داره مي ره بالا! شايد چند وقت ديگه هيچ
علاقه اي به علاقه مندي هاي امروزمون مثل
وبلاگ نو...
آزاده  - سلامی چو بوی خوش آشنایی     |2008-10-28 13:31:37
سلام نیلوفر عزیز! چطوری؟ چندین بار سر زدم و
سعی کردم برات کامنت بذارم اما هر بار یه
عالمه تایپ کردم اما پست نشد. چطوری؟ ممنون که
سر می زنی
بی نهایت خوشحالم می کنی
امیر  - دررووود     |2008-10-28 22:16:22
غافلگیر شدم از حضورت !
یه مرد امیدوار     |2008-10-30 08:18:12
با حرف استادتون موافقم. ضمن اینکه سالهاست به
گذشته‌اما می‌بالیم و برای الان چیزی
نداریم. از آمدن اسلام به ایران به عنوان
پایان تمدن باشکوهمان یاد می‌کنیم و حتی اسم
یک دانشمند بزرگ دوران باستان ایرانمان را
نمی‌دانیم( نمی‌دانم اصلا داریم؟) ایرانیت
آدمها در دورترین جاهای دنیا برایمان مهم است
اما در کنار هم اگر پایش بیفتد تمام شخصیتمان
و شخصیت طرف مقابلمان را له می‌کنیم...ب ا همه
اینا...صرفا نباید به این رفتارها فکر کرد و
عقب نشست. باید امیدوار بود به بهتر شدن. حداقل
بهتر کردن خودمان.
شهریار     |2008-11-01 15:08:37
سلام نلی جان
گلاب به روتون آپ فرمودیم
تش
ریف بیاورید [گل]
lpln     |2008-11-02 08:54:13
نیلو جان ممنون که تو وبلاگ شهریار با من هم
عقیده بودی
خواست م ازت تشکر کنم
MOHAMAD     |2008-11-02 08:55:21
راستی اسمم تو کامنت قبلی اشتباه تایپ شده
درستش کن ممنون
م،باران   |2008-11-02 17:02:44
وقتی همه چیز به انتهای خودش میرسه نقطه می
ذاری. بعدش به مطلق میرسی یقینی عمیق تمام
وجودتو می گیره و می دونی دیگه هیچی
نیست.هیچی... بر می گردم...
shokolate fandighi     |2008-11-10 09:50:31
موهبت بزرگی ست پناه بردن به دیوان شیخ سعدی
و

ورق زدن غزل هایی که هر چند کاغذشان زرد
زرد شده

ولی هنوز کهنه نشده اند و خواندنشان
مایه ی آرامش جان است .

گوشه ی یکی از این
صفحات زرد شده

کنار یکی از این بیت ها

یکی
( چه فرقی می کند کی ؟ لابد صاحب قبلی این کتاب
کهنه )

با مداد ستاره ای کشیده است ، لابد به
نشانه ی مهم بودنش ...

نوشته است :

دلی شکسته
و جانی نهاده بر کف دست


بگو بیار ، که گویم بگیر ، هان ای
دوست

و خوب که نگاه می کنم جای مدادی را می
بینم که پاک شده

مداد را خیلی قوی روی کاغذ
نکش...
shokolate fandoghi     |2008-11-10 09:54:40
مداد را خیلی قوی روی کاغذ نکشیده

برای همین
است که حالا نمی شود به سادگی آن را خواند

به
هر زحمتی هست می خوانمش :

گرم تو در نگشایی
کجا توانم رفت ؟

این که بیت اول همان غزل است
...

حالا می شود خیال را رها کرد

و اجازه داد
که همینطور بچرخد و جستجو کند

دلی شکسته و
جانی نهاده بر کف دست ...
شهریار     |2008-11-18 13:43:17
تایید طلبی در ذات ما نهادینه شده
و این به
خاطر عدم اعتماد به نفس ماست
نرمین   |2008-11-24 01:48:32
سلام
کارت عالیه . مخصوصا حرف دلت.
منم یه وقتی
عاشق وبلاگو به روز کردنش بودم ولی الان 2
ساله که حتی یه بارم سر نزدم چه برسه
به...............
ای کاش روزگار فقط ذره ای به کام
بود، اونوقت چه زیباییهاو شاهکارهایی که خلق
نمی شد !!!!!!!!
نگارنده     |2008-12-04 21:37:04
اما قول بده اين بار زود بياي و بنويسي از همون
نوشته هاي نيلوفري
داريوش ربيعي     |2008-12-05 18:09:09
سلام
به خاطرم داريد؟
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."