|
ياد سال هاي اول دوره ي كارشناسي بخير ، دوره اي كه وبلاگ نويسي يكي از اساسي ترين و - بي ترديد - حياتي ترين بخش هاش بود ، بخش جدانشدني ش انگار ؛ به اين ترتيب كه هر هفته – بدون استثنا – مي آمدم و از گفته ها و شنيده ها و رفته و آمده ها ي دانشگاه مي نوشتم و مسرور بودم از اين همه نوشتن و اين همه خوانده شدن . حالا كه دوباره دانشجو شده ام گاهي از اين همه بي حوصلگي ام در نوشتن متعجب مي شوم . خوب كه فكر مي كنم تقريباً هيچ وقت حوصله ي وبلاگ نوشتن ندارم . اما هوس اش را چرا . و همين هوس ه است كه گاهي مثل آهن ربا مي كشد ام طرف كيبورد و بعد به خودم مي آيم و مي بينم كه دو سه پاراگراف را شيرين تايپ كرده ام ! اما اين كيبورد – و همه ي كيبوردهاي ديگر – يك دكمه اي دارند به نام "بك اسپيس" كه اتفاقاً فشار دادن و نگه داشتن اش خيلي لذت بخش است و همين است كه اين وبلاگ من خاك مي خورد . . . . دكتر "الف" يكي از باسوادهاي گروه ماست ، از آن باسوادهايي كه برخلاف خيلي از باسوادهاي ديگر موقع تدريس نيازي به كتابي كه پيش رويشان باز باشد ندارند . دكتر الف آنقدر باسواد است كه مي تواند به هر كس فحشي بدهد در خور موقعيت و مقام و سن و سال ! با اينكه كلاس هاش چندان جذب ام نمي كند اما يك بار حرفي زد كه از خيلي وقت پيش ها عقيده ي خودم بود و حالا شنيدن اش از زبان يك دكتر ِ باسواد ِ نه چندان خوش اخلاق برايم جالب بود .گفت : ما ايراني ها ملت مغروري هستيم ، آنقدر به اين پشتوانه ي فرهنگي و اين تمدن چند هزار ساله (ي حالا به طور كامل از دست رفته) مغرور و مفتخريم كه دست به هيچ كاري نمي زنيم . هيچ حركتي نمي كنيم براي تغيير ، براي بهتر شدن ؛ و كافي ست كسي در يك گوشه اي حرفي بزند... چنان بهمان برمي خورد كه زمين و زمان را به هم مي دوزيم ؛ بدون آنكه يك لحظه به اين فكر كنيم كه "شايد حقيقت داشته." راست مي گفت دكتر . اين غرور در وجود همه ي ما ايراني ها دروني شده ، به قول ندا اينترنالايز شده ؛ از بزرگ تا كوچكمان تحمل انتقاد نداريم ، تحمل شنيدن واقعيت را . موقع نوشتن ، موقع صحبت كردن ، موقع ساختن ، موقع كشيدن ، هميشه و هميشه همه ي حواس مان بايد متوجه تاثير احتمالي و ناخواسته اي باشد كه قرار است روي طرف مقابل بگذاريم و سبب رنجش و مكدر شدن خاطرش بشويم . و از آنجا كه يك رنجش كوچك همان و به هم خوردن يك دوستي چندين ساله همان ، هميشه از گفتن واقعيت اِبا داريم . "سلاخ خانه ي شماره پنج" ِ كورت ونه گات و تصوير واقعي و مضحكي كه نويسنده از سربازان امريكايي به نمايش گذاشته (و اتفاقاً بارها در كمال صداقت اشاره كرده كه خودش هم يكي از آن ها بوده) ، باز هم مرا ياد همان غرور ِ مثال زدني خودمان – ايراني ها – انداخت . . . نيلوفر
|
salam manoon ke bazam pisham oomadid rasti shoma kurd has...
dare 20 esfand mishe kam kam, vaghalbam haroz bishtar dar...
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خو...
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو ...
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسی...