|
نشست تخصصي آواشناسي با حضور من و نگار برگزار شد ! خيلي لذت بخش بود ديدن چهره ي زبانشناس هاي بزرگي كه تا پيش از اين فقط اسم هاشان را روي جلد كتاب هاشان و پاي مقاله هاشان مي ديدم و غبطه مي خوردم و از آن لذت بخش تر، يك ساعت تمام كنار همين زبانشناس هاي بزرگ توي موزه ي ايرانشناسي قدم زدن... برنامه ي خيلي خوبي بود. مقاله ي دكتر طبيب زاده بديع بود و شنيدني، با ارائه ي فوق العاده، مطابق انتظار. دكتر كامبوزيا خيلي متفاوت بود از آنچه كه در ذهن داشتم. از حرف هاي دكتر بيجن خان تقريباً هيچي نفهميديم! و دست آخر به اين نتيجه رسيديم كه احتمالاً دكتر پرمون به تمام گويش هاي ايراني مسلط است. از همه ي اين ها گذشته، حضور دكتر داوري نازنين خودمان هم دليلي بود براي اينكه به ما خوش بگذرد و جاي بقيه ي همكلاسي ها خالي باشد ؛ گرچه توي سالن جاي خالي كم بود! با دكتر داوري ترم پيش آواشناسي داشتيم و اين ترم معني شناسي داريم. مهم ترين ويژگي دكتر يكي دقت است و يكي لطافت. از دقت در تدريس بگير تا دقت در تصحيح برگه هاي امتحاني. و لطافت، آنقدر لطيف و مهربان است اين زن كه دوست داري سرش خلوت باشد و دلت پر باشد و بنشيني كنارش و حرف بزني... بنياد ايرانشناسي جاي قشنگي است انصافاً. يادمان باشد بعد از اينكه زبانشناس شديم برويم ايرانشناس بشويم! نه به خاطر عمارت باشكوه و حوض هاي آبي و كاشيكاري ها و اُرسي ها و گره چيني ها و آسانسورهاي شيشه اي ؛ به خاطر حضور دكتر قطب الدين صادقي كه اين روزها در بنياد مأخذشناسي تدريس مي كند. ................................... زندگي دوگانه ي ورونيك "la double vie de Veronique" اگر بهترين نبود، قطعاً يكي از بهترين هايي بود كه كيشلوفسكي ساخت و من ديدم. تريلوژي رنگ ها (آبي، سفيد، قرمز) را قبلاً ديده بودم ؛ اما اين يكي طور ديگري بود. مثل يك تابلوي نقاشي امپرسيونيستي بود با تمام ويژگي هاش، رنگ هاي روشن و مبهم، رازگونگي، و تجلي لحظه ها. لحظه اي كه ورونيكا ورونيك را در حال عكاسي توي اتوبوس ديد، لحظه اي كه ورونيك از پشت شيشه الكساندر فابري را تماشا مي كرد، و لحظه ي مرگ ورونيكا. ورونيكاي در لهستان را بيشتر از ورونيكِ در فرانسه دوست داشتم. برخلاف ورونيك كه سردرگم بود و هميشه در جستجو ، ورونيكا آرام بود و رها. مثل آدمي كه راهش را پيدا كرده و حالا عجله اي براي رسيدن به مقصد ندارد و ترجيح مي دهد از مسير لذت ببرد. حتي مرگ اش هم منحصربه فرد بود ، مُردن در اوج . از روزي كه فيلم را ديدم فكرم پي همزاد نديده ام است كه جايي روي همين كره ي خاكي زندگي مي كند، درست شبيه من با همين قد و قواره و رنگ چشم ها و موها و با همين علاقه ها و سليقه ها... شايد كمي متفاوت اما در يك فاز، شايد به جاي سنتور كلارينت مي زند يا به جاي زبانشناسي باستان شناسي مي خواند، اما شبيه من است. حتم دارم آدم هايي كه هركدام به شكلي وارد زندگي من شده اند و ردي از خود به جا گذاشته اند، خوب يا بد، به زندگي او هم سرك كشيده اند، شايد با چهره ها و اسم هاي متفاوت. از تأثير افكارش روي افكار خودم هم مطمئنم. يك جور تأثير معنوي. اما اگر روزي تصادفاً ببينم اش بعيد مي دانم بتوانم مثل ورونيكا آرام بمانم و فقط از دور نگاهش كنم. زندگي دوگانه ي ورونيك فيلم خيلي خوبي بود. نيلوفر
|
salam manoon ke bazam pisham oomadid rasti shoma kurd has...
dare 20 esfand mishe kam kam, vaghalbam haroz bishtar dar...
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خو...
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو ...
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسی...