|
احساس مطبوعي كه گاهي بي هيچ دليلي به بعضي آدم ها مي شود داشت خيلي شبيه به احساس انزجاري است كه گاهي - آن هم بدون دليل- نسبت به بعضي ها پيش مي آيد. كودكانه ترين برداشت، اين مي شود كه "چون منشأ همه ي احساس ها يك جاي واحد است، پس وجود اين شباهت ها منطقي است". اما اين دو احساس همان قدر كه شبيه اند ، متفاوت اند. توجيه احساس اول كار سختي نيست : من به سادگي جذب آدم ها مي شوم. آدم هايي كه "خيلي مي دانند". آدم هاي كتاب خوانده ، آدم هاي اهل ادبيات ، آدم هاي اهل هنر ، آدم هايي كه مشغول نگارش رساله ي دكتري شان هستند ، آدم هايي كه بي دريغ لبخند مي زنند ، آدم هايي كه شبيه يكي از عزيزانم هستند ، آدم هايي كه مثل خودم هستند ، آدم هايي كه به چيزي اعتقاد دارند... و خيلي وقت ها آدم هايي كه هيچ كدام از اين ها نيستند ، و من "همين طوري" دوستشان دارم. اما در مورد احساس دوم قضيه به اين سادگي نيست. گاهي خودم متعجب مي شوم از حس ناخوشايندي كه بي دليل نسبت به بعضي آدم ها پيدا مي كنم. آخرين اش دختري بود هم سن و سال خودم ، كه توي اتوبوس كنارم نشسته بود و از اينكه آرنجش مدام به تنم مي خورد عصبي مي شدم و بي تعارف دلم مي خواست خفه اش كنم. اضافه كنم كه دخترك بخت برگشته بي هيچ سو ء نيتي فقط داشت توي كيفش دنبال چيزي مي گشت! مانده ام چطور رها شوم از اين احساس كه گاهي مي آيد و ... ................................................. حق اش بود وقتي استاد ميان صحبت هاش اشاره كرد به اينكه مادرش مترجم است حداقل يكي از ما اسم مادرش را مي پرسيديم ! بلكه اشتياقش به گفتن بيشتر شود. اما چكار مي شود كرد؟ مادر استاد كارهاي نويسنده اي را ترجمه مي كند كه در دوران دبيرستان ما جا مانده... ................................................. نيلوفر
|
salam manoon ke bazam pisham oomadid rasti shoma kurd has...
dare 20 esfand mishe kam kam, vaghalbam haroz bishtar dar...
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خو...
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو ...
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسی...