لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 6 نفر مهمان
too Good to Brag

 

 

 

ياد سال هاي اول دوره ي كارشناسي بخير ، دوره اي كه وبلاگ نويسي يكي از اساسي ترين و - بي ترديد - حياتي ترين بخش هاش بود ، بخش جدانشدني ش انگار ؛ به اين ترتيب كه هر هفته – بدون استثنا – مي آمدم و از گفته ها و شنيده ها و رفته و آمده ها ي دانشگاه مي نوشتم و مسرور بودم از اين همه نوشتن و اين همه خوانده شدن . حالا كه دوباره دانشجو شده ام گاهي از اين همه بي حوصلگي ام در نوشتن متعجب مي شوم . خوب كه فكر مي كنم تقريباً هيچ وقت حوصله ي وبلاگ نوشتن ندارم . اما هوس اش را چرا . و همين هوس ه است كه گاهي مثل آهن ربا مي كشد ام طرف كيبورد و بعد به خودم مي آيم و مي بينم كه دو سه پاراگراف را شيرين تايپ كرده ام ! اما اين كيبورد – و همه ي كيبوردهاي ديگر – يك دكمه اي دارند به نام "بك اسپيس" كه اتفاقاً فشار دادن و نگه داشتن اش خيلي لذت بخش است و همين است كه اين وبلاگ من خاك مي خورد .

.

.

.

دكتر "الف" يكي از باسوادهاي گروه ماست ، از آن باسوادهايي كه برخلاف خيلي از باسوادهاي ديگر موقع تدريس نيازي به كتابي كه پيش رويشان باز باشد ندارند . دكتر الف آنقدر باسواد است كه مي تواند به هر كس فحشي بدهد در خور موقعيت و مقام و سن و سال ! با اينكه كلاس هاش چندان جذب ام نمي كند اما يك بار حرفي زد كه از خيلي وقت پيش ها عقيده ي خودم بود و حالا شنيدن اش از زبان يك دكتر ِ باسواد ِ نه چندان خوش اخلاق برايم جالب بود .گفت : ما ايراني ها ملت مغروري هستيم ، آنقدر به اين پشتوانه ي فرهنگي و اين تمدن چند هزار ساله (ي حالا به طور كامل از دست رفته) مغرور و مفتخريم كه دست به هيچ كاري نمي زنيم . هيچ حركتي نمي كنيم براي تغيير ، براي بهتر شدن ؛ و كافي ست كسي در يك گوشه اي حرفي بزند... چنان بهمان برمي خورد كه زمين و زمان را به هم مي دوزيم ؛ بدون آنكه يك لحظه به اين فكر كنيم كه "شايد حقيقت داشته."

راست مي گفت دكتر . اين غرور در وجود همه ي ما ايراني ها دروني شده ، به قول ندا اينترنالايز شده ؛ از بزرگ تا كوچكمان تحمل انتقاد نداريم ، تحمل شنيدن واقعيت را . موقع نوشتن ، موقع صحبت كردن ، موقع ساختن ، موقع كشيدن ، هميشه و هميشه همه ي حواس مان بايد متوجه تاثير احتمالي و ناخواسته اي باشد كه قرار است روي طرف مقابل بگذاريم و سبب رنجش و مكدر شدن خاطرش بشويم . و از آنجا كه يك رنجش كوچك همان و به هم خوردن يك دوستي چندين ساله همان ، هميشه از گفتن واقعيت اِبا داريم . 

 

 

"سلاخ خانه ي شماره پنج" ِ كورت ونه گات و تصوير واقعي و مضحكي كه نويسنده از سربازان امريكايي به نمايش گذاشته (و اتفاقاً بارها در كمال صداقت اشاره كرده كه خودش هم يكي از آن ها بوده) ، باز هم مرا ياد همان غرور ِ مثال زدني خودمان – ايراني ها – انداخت .

.

.

نيلوفر

 
so that's me again

 

 

 

 

مهر – حس خوب دوباره دانشجو شدن – اين بار يه پله بالاتر – كارشناسي ارشد .

يك خداحافظي دوستانه با "علامه طباطبايي" و يك سلام گرم به "شهيد بهشتي" !

 .

 .

 

 

 

 
رقص چوپي

 

 

 

 اين سه تار هم سازي ست براي خودش / يعني تا اين چند روز پيش نمي دونستم همچين قابليت بالايي در مست كردن آدم داره / و اين انوش جهانشاهي هم نوازنده ايست براي خودش / تا اين چند روز پيش نمي دونستم همچين دست توانايي داره در نواختن . زد و برادر يكي از آشنايان مادر در اومد و اين طوري سي دي هاش رسيد به دستم . كيف مي كنم با دونوازي ها . با اون سه ترانه ي فولكلور كردي كه پشت سر هم اجرا مي شه و وقتي تموم مي شه من هم باهاش تموم مي شم انگار ! و با "رقص چوبي" محبوبم .

 

.

.........................................

.

 

 

بيا پيشم آمنه /

ببخشيد / منظورم نيلوفره /

اوني كه تو صحرا مي پره !

.

اولين بار بود كه از اسمم – كه اين همه دوستش داشتم – خجالت كشيدم و بدم اومد !

 

 

 

.

نيلوفر

 

 

 

 
namesake

 

 

عصر بود و بحث بر سر "هم نام" جومپا لاهيري - بانوي نويسنده ي هندي – كه يك ماه پيش همزمان خونده بوديم ‚ نهايتا با يك هفته اختلاف زماني ‚ و زود تمومش كرده بوديم ‚ ظرف دو سه روز حداكثر . از اون دسته رمان هاييه كه چيزي درش هست كه مجاب ات مي كنه به يك نفس خوندن . چيزي كه شايد بشه اسمش رو "گيرايي" گذاشت .

و اين طور بود كه اين سوال مطرح شد كه "گيرايي – به مفهوم عام كلمه -  چقدر در موفقيت يك اثر ادبي موثره ؟"

به تفاوتي فكر مي كنم كه بين "هم نام" و "سكه سازان" (كتابي كه درست بعد از هم نام خوندم و دقيقا سه هفته درگيرش بودم) وجود داره . تفاوتي كه موجب مي شه در شرايط يكسان اولي رو بي وقفه و ظرف دو روز بخوني و براي دومي به چندين هفته وقت نياز داشته باشي . اما چندين هفته وقت نه صرفا براي خوندن / بلكه براي فكر كردن . چندين هفته وقت براي دقيق شدن در تك تك جملاتي كه نمي شه به سادگي از كنارشون گذشت .

گفتم شايد دليل زود به انتها رسيدن "هم نام" همين بوده ‚ همين كه موقع خوندن اش مجبور نبودي فكر كني ‚ مجبور نبودي بعد از هر چند صفحه كتاب رو ببندي و با خودت كلنجار بري ... پس يعني "هم نام" رمان سبكي بوده ؟ نه ! "هم نام" رمان خوب و سنگيني بود / اما علاوه بر اين دو "هم نام" يك صفت بارز ديگه هم داره كه اون رو از "سكه سازان" متمايز مي كنه : سادگي . و سادگي همون ويژگيه كه به يك اثر ادبي "گيرايي" مي بخشه .

اما حد و مرز اين گيرايي چقدر بايد باشه ؟ يقينا تا جايي كه به ابتذال كشيده نشه ‚ و "هم نام" مرزها رو به درستي حفظ كرده . ساده ست  ملموس و واقعيه ‚ مثل خود زندگي . روي موضوعي پافشاري نمي كنه ‚ از كنار وقايع رد مي شه و تمييز خوب و بد رو به خواننده وا مي گذاره . گاهي ناراحتت مي كنه ‚ گاهي خوشحال ‚ اما هيچ كدوم زياد طول نمي كشه . در مجموع روند تندي داره كه با يك نگاه گذرا هم قابل تشخيصه : از سال 1968 – پيش از تولد قهرمان داستان – تا سال 2000 در 360 صفحه خلاصه شده . (ياد "اوليس" جيمز جويس مي افتم كه هزاران صفحه به توصيف يك روز از زندگي استيون ددالوس مي گذره.) 

خلاصه اينكه براي تعريف "هم نام" اولين صفتي كه به ذهنم مي رسه همين "گيرايي"ه .

 

اما اينكه در بررسي يك اثر ادبي گيرايي چه جايگاهي داره و در قياس "تامل برانگيز بودن و گيرا نبودن" و "گيرا بودن و تامل برانگيز نبودن" مقام كدوم بالاتره سواليه كه هنوز در فكر پاسخش ام .

 

.................................................

.

براي اينكه يك و نيم ساعت از زندگي تون به هدر بره ‚ به تماشاي "تيغ زن" - آخرين شاهكار سينمايي آقاي داوود نژاد - بنشينيد !

.

 

 

نيلوفر

 

 

 

 
warm afternoon

 

بيشتر از شش ماه از آخرين نوشته ي من در سان شاين – كه روزگاري بسيار محبوبم بود - مي گذره و اين اولين پست رسمي من در منزل تازه ست . شش ماه كه سه ماه اولش با درس و كنكور فوق ليسانس گذشت و سه ماه دوم با كار و سفر و انتظار نتايج كنكور . حالا هم كه سه ماهه ي سوم آغاز شده و هنوز نمي دونم قراره با چي و چطور بگذره .

 

اما اينجا - كه خيلي تو فكرش نبودم  و شايد يكي از آخرين برنامه هام بود - به بركت وجود دو دوست بزرگوار راه اندازي شد – بدون اينكه من دست به سياه و سفيد يا هر رنگ ديگه اي بزنم –  فقط از دور نگاه مي كردم و گاهي اگه ازم برمي اومد اذيت مي كردم و مخل آسايش مي شدم ... تا اينكه ad infinitum ام راه افتاد و به اينجا رسيد .

تصوير بالاي صفحه تابلوي "بعدازظهر گرم" (warm Afternoon) يكي از نقاشي هاييه كه خيلي دوستش دارم و عنوان سايت "ad infinitum" يه اصطلاح لاتينه كه مفهومش زيرش نوشته شده : تا بي نهايت / و دوست دارم ازش جاودانگي استنباط بشه و بي انتها بودن / صفاتي كه براي هر"بودن" اي مي پسندم  و آرزو مي كنم .

و اونچه كه قراره بهش پرداخته بشه به طور قطع ادبيات خواهد بود و گاهي مثل هميشه حرف هاي شخصي كه مي نويسي به اميد خونده شدن .

توضيح ديگه اي نيست انگار .

برمي گردم .

 

...

نيلوفر

 

 
ساير ...
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>

صفحه 10 - 15 از 15