لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 8 نفر مهمان
the double life of me

 

 

 

نشست تخصصي آواشناسي با حضور من و نگار برگزار شد !

خيلي لذت بخش بود ديدن چهره ي زبانشناس هاي بزرگي كه تا پيش از اين فقط اسم هاشان را روي جلد كتاب هاشان و پاي مقاله هاشان مي ديدم و غبطه مي خوردم و از آن لذت بخش تر، يك ساعت تمام كنار همين زبانشناس هاي بزرگ توي موزه ي ايرانشناسي قدم زدن... برنامه ي خيلي خوبي بود. مقاله ي دكتر طبيب زاده بديع بود و شنيدني، با ارائه ي فوق العاده، مطابق انتظار. دكتر كامبوزيا خيلي متفاوت بود از آنچه كه در ذهن داشتم. از حرف هاي دكتر بيجن خان تقريباً هيچي نفهميديم! و دست آخر به اين نتيجه رسيديم كه احتمالاً دكتر پرمون به تمام گويش هاي ايراني مسلط است.

از همه ي اين ها گذشته، حضور دكتر داوري نازنين خودمان هم دليلي بود براي اينكه به ما خوش بگذرد و جاي بقيه ي همكلاسي ها خالي باشد ؛ گرچه توي سالن جاي خالي كم بود!

با دكتر داوري ترم پيش آواشناسي داشتيم و اين ترم معني شناسي داريم. مهم ترين ويژگي دكتر يكي دقت است و يكي لطافت. از دقت در تدريس بگير تا دقت در تصحيح برگه هاي امتحاني. و لطافت، آنقدر لطيف و مهربان است اين زن كه دوست داري سرش خلوت باشد و دلت پر باشد و بنشيني كنارش و حرف بزني...

 

بنياد ايرانشناسي جاي قشنگي است انصافاً. يادمان باشد بعد از اينكه زبانشناس شديم برويم ايرانشناس بشويم! نه به خاطر عمارت باشكوه و حوض هاي آبي و كاشيكاري ها و اُرسي ها و گره چيني ها و آسانسورهاي شيشه اي ؛ به خاطر حضور دكتر قطب الدين صادقي كه اين روزها در بنياد مأخذشناسي تدريس مي كند.

 

...................................

 

زندگي دوگانه ي ورونيك "la double vie de Veronique"  اگر بهترين نبود، قطعاً يكي از بهترين هايي بود كه كيشلوفسكي ساخت و من ديدم. تريلوژي رنگ ها (آبي، سفيد، قرمز) را قبلاً ديده بودم ؛ اما اين يكي طور ديگري بود. مثل يك تابلوي نقاشي امپرسيونيستي بود با تمام ويژگي هاش، رنگ هاي روشن و مبهم، رازگونگي، و تجلي لحظه ها. لحظه اي كه ورونيكا ورونيك را در حال عكاسي توي اتوبوس ديد، لحظه اي كه ورونيك از پشت شيشه الكساندر فابري را تماشا مي كرد، و لحظه ي مرگ ورونيكا.

ورونيكاي در لهستان را بيشتر از ورونيكِ در فرانسه دوست داشتم. برخلاف ورونيك كه سردرگم بود و هميشه در جستجو ، ورونيكا آرام بود و رها. مثل آدمي كه راهش را پيدا كرده و حالا عجله اي براي رسيدن به مقصد ندارد و ترجيح مي دهد از مسير لذت ببرد. حتي مرگ اش هم منحصربه فرد بود ، مُردن در اوج .

 

از روزي كه فيلم را ديدم فكرم پي همزاد نديده ام است كه جايي روي همين كره ي خاكي زندگي مي كند، درست شبيه من با همين قد و قواره و رنگ چشم ها و موها و با همين علاقه ها و سليقه ها... شايد كمي متفاوت اما در يك فاز، شايد به جاي سنتور كلارينت مي زند يا به جاي زبانشناسي باستان شناسي مي خواند، اما شبيه من است. حتم دارم آدم هايي كه هركدام به شكلي وارد زندگي من شده اند و ردي از خود به جا گذاشته اند، خوب يا بد، به زندگي او هم سرك كشيده اند، شايد با چهره ها و اسم هاي متفاوت. از تأثير افكارش روي افكار خودم هم مطمئنم. يك جور تأثير معنوي. اما اگر روزي تصادفاً ببينم اش بعيد مي دانم بتوانم مثل ورونيكا آرام بمانم و فقط از دور نگاهش كنم.

 

زندگي دوگانه ي ورونيك فيلم خيلي خوبي بود.

 

 

نيلوفر

 

 
every thing was said and done

 

روبروي تلويزيون ِ روشن ِ در حالِ پخش ِ تصوير درياي شمال نشسته باشي و توي دل آرزو كني كه كاش كنار دريا بودم...

دو روز بعدش تماس بگيرند از شمال و دعوتت كنند كه دوازده را شهسوار باشي و سيزده را در رامسر بدر كني . بيست و پنجمين سيزده ، لذت بخش ترين سيزده بود ميان اين همه سيزده خاطره انگيز... از همه ي آنهايي كه به طور مستقيم و غيرمستقيم در "بر وفق مراد بودن اوضاع" نقش داشتند سپاسگزارم : آسمان ، بابت نورپردازي بي نظيرش – مهسا و مهنوش دوست داشتني – ساحل سنگي كه آرام بود و خوش اخلاق – كمپاني canon به خاطر دوربين هاي فوق العاده اش – ماهي سفيدهاي درياي شمال به خاطر خوشمزه بودن شان! – و همكلاسي هاي همدل، بابت همياري متحدانه جهت تمديد تعطيلات نوروز .

.

.

تصميم ام براي درس خواندن در تعطيلات جدي بود ، كلي كتاب و جزوه و ماژيك آماده كرده بودم، اينكه عملي نشد تقصير آذر نفيسي بود كه  "Reading Lolita in Tehran"اش درست اين روزها به دستم رسيد . گرچه بعضي جاها كمي تند رفته و حتي مغرضانه برخورد كرده ، اما همين كه كتابي را خواندم كه سال ها دنبالش بودم ، خود لذتي داشت وصف ناپذير . يادم مي آيد سال ها پيش وقتي Lolita ي آدريان لين را ديدم خيلي سؤال ها داشتم ، فيلم خوب و خوش ساختي بود ، حتي شنيدم بهتر از نسخه ي كوبريكي اش بوده ، اما چيزهاي زيادي را متوجه نشدم. بعدها فهميدم كه متن انگليسي كتاب در كتابخانه ي علامه طباطبايي موجود بوده ، دير فهميدم ، دوره ي علامه اي بودنم سرآمده بود ؛ تا اينكه كتاب نفيسي به بركت وجود نگار به دستم رسيد و براي خيلي از سؤال ها جوابي پيدا شد . بايد Lolita ي آدريان لين را دوباره ببينم و سري هم به علامه بزنم . يك آرزوي محال هم دارم ، اينكه كاش جاي يكي از دانشجوهاي دكتر نفيسي بودم ، آن روزها كه Lolita مي خواندند در تهران.

.

. 

اين هم از 88 ، با شروع آرام و بي سر و صداش ، آنقدر آرام كه تحويل شدن اش به همت سردمداران تلويزيون كاملاً نامحسوس بود ! اميدوارم اين گاو آرام و باوقار براي همه مان پربركت باشد .

.

.

نيلوفر

 

 
wait...

 

 

 

دكتر "ز" خواسته يا ناخواسته با حرف هاش تأثير زيادي روي تفكرم گذاشت ، روي برداشتي كه تا آن روز از دانشجو بودن داشتم . خيلي اميدوارم كه اگر هم جوگير شده ام ، جو گير باقي بمانم . تازه فهميدم كه تا زبانشناس شدن راه درازي دارم در پيش...

.

.

مكالمه ي ديشب من و نگين ، بعد از حدود نوزده سال ، همان قدر كه اشك به چشم او آورد دو بال به من داد براي پرواز كردن به روزهايي كه كنار هم گذرانديم ، مهدكودك امين .تصور اينكه نگين روزهاي كودكي ام حالا بزرگ شده ، مثلاً اندازه ي خودم (!) ، برايم سخت و شيرين است . بزرگ شدن اش را نديدم ، اما مشتاقانه منتظر روزي هستم كه بزرگي اش را ببينم .

.

.

تعطيلات بين دو ترم عالي گذشت . فيلم بود و كتاب بود و سنتور .

"قهوه و سيگار" را با همه ي خسته كننده به نظر رسيدن اش دوست داشتم ؛ قبول دارم كه به خوبي "گوست داگ" نبود ، شايد چون فارست ويتاكر نداشت ؛ اما تقريباً همه ي اپيزودها ديدني بودند ، به ويژه cousins با بازي خيلي خوب كيت بلانشت در دو نقش .

فيلم هاي ديالوگ محور را دوست دارم . شايد چون شنيدن را دوست دارم . 

.

.

كاش بهار زودتر برسد .

.

. 

پ.ن: نگارش اين پست تنها به يك دليل صورت گرفت ، اينكه ثابت كنم به تاريخ نپيوسته ام !

 

.

 

نيلوفر  

 

 

 
let's do it again

 

 

احساس مطبوعي كه گاهي بي هيچ دليلي به بعضي آدم ها مي شود داشت خيلي شبيه به احساس انزجاري است كه گاهي - آن هم بدون دليل- نسبت به بعضي ها پيش مي آيد. كودكانه ترين برداشت، اين مي شود كه "چون منشأ همه ي احساس ها يك جاي واحد است، پس وجود اين شباهت ها منطقي است".

اما اين دو احساس همان قدر كه شبيه اند ، متفاوت اند. 

توجيه احساس اول كار سختي نيست : من به سادگي جذب آدم ها مي شوم. آدم هايي كه "خيلي مي دانند". آدم هاي كتاب خوانده ، آدم هاي اهل ادبيات ، آدم هاي اهل هنر ، آدم هايي كه مشغول نگارش رساله ي دكتري شان هستند ، آدم هايي كه بي دريغ لبخند مي زنند ، آدم هايي كه شبيه يكي از عزيزانم هستند ، آدم هايي كه مثل خودم هستند ، آدم هايي كه به چيزي اعتقاد دارند... و خيلي وقت ها آدم هايي كه هيچ كدام از اين ها نيستند ، و من "همين طوري" دوستشان دارم. 

اما در مورد احساس دوم قضيه به اين سادگي نيست. گاهي خودم متعجب مي شوم از حس ناخوشايندي كه بي دليل نسبت به بعضي آدم ها پيدا مي كنم. آخرين اش دختري بود هم سن و سال خودم ، كه توي اتوبوس كنارم نشسته بود و از اينكه آرنجش مدام به تنم مي خورد عصبي مي شدم و بي تعارف دلم مي خواست خفه اش كنم. اضافه كنم كه دخترك بخت برگشته بي هيچ سو ء نيتي فقط داشت توي كيفش دنبال چيزي مي گشت!  مانده ام چطور رها شوم از اين احساس كه گاهي مي آيد و ...    

 

.................................................   

 

 

حق اش بود وقتي استاد ميان صحبت هاش اشاره كرد به اينكه مادرش مترجم است حداقل يكي از ما اسم مادرش را مي پرسيديم ! بلكه اشتياقش به گفتن بيشتر شود. اما چكار مي شود كرد؟ مادر استاد كارهاي نويسنده اي را ترجمه مي كند كه در دوران دبيرستان ما جا مانده...

 

 

 

.................................................

 

نيلوفر   

 

 
too Good to Brag

 

 

 

ياد سال هاي اول دوره ي كارشناسي بخير ، دوره اي كه وبلاگ نويسي يكي از اساسي ترين و - بي ترديد - حياتي ترين بخش هاش بود ، بخش جدانشدني ش انگار ؛ به اين ترتيب كه هر هفته – بدون استثنا – مي آمدم و از گفته ها و شنيده ها و رفته و آمده ها ي دانشگاه مي نوشتم و مسرور بودم از اين همه نوشتن و اين همه خوانده شدن . حالا كه دوباره دانشجو شده ام گاهي از اين همه بي حوصلگي ام در نوشتن متعجب مي شوم . خوب كه فكر مي كنم تقريباً هيچ وقت حوصله ي وبلاگ نوشتن ندارم . اما هوس اش را چرا . و همين هوس ه است كه گاهي مثل آهن ربا مي كشد ام طرف كيبورد و بعد به خودم مي آيم و مي بينم كه دو سه پاراگراف را شيرين تايپ كرده ام ! اما اين كيبورد – و همه ي كيبوردهاي ديگر – يك دكمه اي دارند به نام "بك اسپيس" كه اتفاقاً فشار دادن و نگه داشتن اش خيلي لذت بخش است و همين است كه اين وبلاگ من خاك مي خورد .

.

.

.

دكتر "الف" يكي از باسوادهاي گروه ماست ، از آن باسوادهايي كه برخلاف خيلي از باسوادهاي ديگر موقع تدريس نيازي به كتابي كه پيش رويشان باز باشد ندارند . دكتر الف آنقدر باسواد است كه مي تواند به هر كس فحشي بدهد در خور موقعيت و مقام و سن و سال ! با اينكه كلاس هاش چندان جذب ام نمي كند اما يك بار حرفي زد كه از خيلي وقت پيش ها عقيده ي خودم بود و حالا شنيدن اش از زبان يك دكتر ِ باسواد ِ نه چندان خوش اخلاق برايم جالب بود .گفت : ما ايراني ها ملت مغروري هستيم ، آنقدر به اين پشتوانه ي فرهنگي و اين تمدن چند هزار ساله (ي حالا به طور كامل از دست رفته) مغرور و مفتخريم كه دست به هيچ كاري نمي زنيم . هيچ حركتي نمي كنيم براي تغيير ، براي بهتر شدن ؛ و كافي ست كسي در يك گوشه اي حرفي بزند... چنان بهمان برمي خورد كه زمين و زمان را به هم مي دوزيم ؛ بدون آنكه يك لحظه به اين فكر كنيم كه "شايد حقيقت داشته."

راست مي گفت دكتر . اين غرور در وجود همه ي ما ايراني ها دروني شده ، به قول ندا اينترنالايز شده ؛ از بزرگ تا كوچكمان تحمل انتقاد نداريم ، تحمل شنيدن واقعيت را . موقع نوشتن ، موقع صحبت كردن ، موقع ساختن ، موقع كشيدن ، هميشه و هميشه همه ي حواس مان بايد متوجه تاثير احتمالي و ناخواسته اي باشد كه قرار است روي طرف مقابل بگذاريم و سبب رنجش و مكدر شدن خاطرش بشويم . و از آنجا كه يك رنجش كوچك همان و به هم خوردن يك دوستي چندين ساله همان ، هميشه از گفتن واقعيت اِبا داريم . 

 

 

"سلاخ خانه ي شماره پنج" ِ كورت ونه گات و تصوير واقعي و مضحكي كه نويسنده از سربازان امريكايي به نمايش گذاشته (و اتفاقاً بارها در كمال صداقت اشاره كرده كه خودش هم يكي از آن ها بوده) ، باز هم مرا ياد همان غرور ِ مثال زدني خودمان – ايراني ها – انداخت .

.

.

نيلوفر

 
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>

صفحه 10 - 18 از 19