|
آن قدیم ها اعتقاد غریبی داشته اند اهالی بعضی منطقه ها به اینکه "مربع" نحس است؛ ربط میدادند قضیه را به وضعیت افلاک و اجرام آسمانی و "نحوست تربیع" صداش می کردند*. خواندم که تربيع در اصطلاح نجوم عبارت است از قرارگرفتن ماه در محلي كه فاصله ی آن تا خورشيد يك چهارم فلك(90%) باشد و حالت نيمه دشمنی است ميان دو برج يا دو سياره. و از آن جا که اجسام مربع شکل در میان طبیعیات و مصنوعیات کم نیستند و خیلی وقت ها وجودشان ضروری است، باید کاری انجام می شد برای این رفع این "نحسی"، به این ترتیب که مربع مورد نظر را یک جوری از مربع بودن خارج می کردند. سندهای قدیمی را که نگاه کنی همه بدون استثناء یک گوشه شان کنده شده، حتی شنیدم یک وقت هایی سفره های عقد را که مربع شکل هستند عموماً، گوشه اش را جمع می کردند تا مربع مذکور را به نحوی از مربع بودن بیندازند! تأثیر این اعتقاد را نه فقط در این یکی دو مورد، که خیلی جاها می شود دید و تعجب کرد. دلیل اش را هنوز نمی دانم؛ اما به هرچه "مربع" و "مربع صفت" است حساس شده ام این روزها. می خواهم بگویم همه ی منطق ام را هم که جمع می کنم و می گیرم جلوی چشم هام، باز مربع ها آزارم می دهند! آدم بعضی چیزها را نداند بهتر است انگار! * همه ی این ها را می شود به طور کامل در نوشته های جناب استاد شیخ الحکمایی در http://kazerounieh-1.blogfa.com/post-43.aspx خواند، و مثل من به "مربع" ها حساس شد! .............................................. نسخه ی ایرانیزه شده ی "اُتللو" گرچه عالی نبود، اما انصاف داشته باشیم، بَد هم نبود. تازه اگر به من باشد می گویم خیلی هم خوب بود. اساساً از نقالی لذت می برم، می خواهد شاهنامه ی فردوسی باشد یا تراژدی شکسپیر. صدالبته که جمع دوستان و لحظه های خوش ِ قبل و بعد از نمایش در میزان این لذت بی تأثیر نبود. اما به نظم درآوردن همچین اثری کار ساده ای نمی تواند باشد. فقط کاش "کاسیو" اینقدر "اِوا" نبود! یک فیلم خیلی خوب از پدرو آلمادووار، که خیلی وقت پیش ساخته شده و چندتایی هم جایزه گرفته اما تازه به دست من رسیده! "Todo sobre mi madre" یا "All about my mother" یا همان "همه چیز درباره ی مادرم". داستان ساده ای دارد، اما پُر است از آدم ها و دردها و زندگی هاشان، با همه ی جزئیاتش. و جزئیات همیشه خوب اند. چه موقع خواندن، چه موقع دیدن؛ و حتی موقع شنیدن، امروز یک نفر بهم گفت صورت ات خیلی جزئیات دارد، و من درست نفهمیدم منظورش از این جزئیات چه بود، اما فکر کردم قطعاً باید منظور مثبتی داشته باشد وقتی صاف توی صورتم نگاه می کند و همچین حرفی می زند، پس خوشم آمد! .............................................. چیزی به امتحان ها نمانده، باید از همه کار دست شُست و آماده ی نبرد شد... .............................................. نیلوفر
|
salam manoon ke bazam pisham oomadid rasti shoma kurd has...
dare 20 esfand mishe kam kam, vaghalbam haroz bishtar dar...
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خو...
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو ...
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسی...