|
رفقای زبان شناس حاضر در دانشگاه فردوسی مشهد برای برگزاری ِ هر چه بهتر ِ همایش زبان شناسی زحمت فراوان کشیده بودند؛ صد حیف که نتیجه ی کار خیلی ضعیف بود. از بی برنامگی و به هم ریختگی زمان ارائه ی مقاله ها گرفته تا سرو غذا ! اما گذشته از همایش و کاستی هاش، سفر تقریباً 5 روزه ی ما 8 نفر همکلاسی به مشهد، سفر فوق العاده ای بود. جای تمام دوستان خالی. فرصتی اگر دست داد در مورد جزئیات اش خواهم نوشت. ...................................................... مقاله* ای می خواندم از نویسنده و منتقدی گرانمایه، در باب ادبیات ابتذال؛ و شاید اگر مقاله عنوان دیگری داشت غیر از عنوان کنونی، خام می شدم و تصور می کردم که بناست راجع به دانیل استیل یا نمونه های وطنی اش بخوانم. اما عنوان مقاله از همان ابتدا روشن (!) ام کرد و از خامی به پختگی ام رساند : "نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز" . . . . . و این چنین بود که کافکا و مارکز و پروست و کوندرا و بُل و بورخس و خیلی های دیگر به عنوان سردمداران ابتذال شناخته شدند ! ... اینکه من مارکز را دوست دارم و تو نداری، نقل سلیقه است و دخلی به موضوع ندارد. اما اینکه با دلایلی اساساً بی اساس نویسنده ای را به عنوان نماینده ی ادبیات انحطاط و ابتذال معرفی کنی، جای تأمل دارد. یادآوری: مطالب داخل کروشه مستقیماً از مقاله ی مذکور نقل شده اند. [آن هنگام که تاریخ اقوام به تمامیت می رسد یا تمدنی دقایق احتضار خود را تجربه می کند، ادبیات مردمان از یک سو به ابتذال و سطحیت و بی مایگی و غریزه گرایی می گراید و از سوی دیگر اسیر اضطراب و عبث گرایی و یأس و پوچ اندیشی و مرگ گرایی بیمارگونه می شود.] ابتذال، سطحیت، بی مایگی، غریزه گرایی، اضطراب، عبث گرایی، یأس، پوچ اندیشی، مرگ گرایی بیمارگونه... منتقد عزیزم، قطعاً ردیف کردن چنین ترکیب های درشتی برای توصیف ادبیات مارکز، پروست، کافکا، و کوندرا از هرکسی ساخته نیست، و تو از این جهت یک نابغه به شمار می آیی! نابغه ای که قادر است در چند جمله ی کوتاه مارسل پروست را با خاک کوچه یکسان کند، آن هم از طریق گرفتن او به باد ناسزا ! بگذریم از اینکه تمام این ترکیب ها و واژه ها نیاز به تعریف دقیق و علمی دارند. راجر فالر در مقاله ی "بررسی ادبیات به منزله ی زبان" ، آن جا که به نقل دیدگاه های دیوید لاج در رد امکان پیوند میان زبان شناسی و ادبیات می پردازد، می نویسد: "...لاج نیز همچون اغلب مناظره کنندگان هر دو طرف این مجادله از ما می خواهد که این واژه های محوری را بدون بررسی دقیق، یعنی به معانی متعارفشان قبول کنیم و ارزش های متداولشان را از قبل پذیرفته شده انگاریم... مناظره کنندگان چقدر عادت دارند در بحث هایشان به اصطلاحات تعریف نشده و قالبی اتکا کنند." منتقد عزیز، حمله به یک نویسنده ی به قول تو غرب زده، آن هم حمله ای چنین وحشیانه، نه تنها از شأن نویسنده و پختگی آثارش نمی کاهد، که نشان عدم درک صحیح و قضاوت مغرضانه ی خواننده است. ادبیات پسامدرن را آیینه ی انحطاط و بحران دانسته ای و سه گرایش عمده برای این نوع ادبیات در قرن بیستم برشمرده ای: 1- گرایش ادبیات عامه پسند اروتیک؛ نظیر آثار ماتیس، دانیل استیل، و دافنه دوموریه. 2- گرایش ادبیات نئورئالیست که بعضاً با مایه های اروتیک همراه بوده است؛ نظیر برخی از آثار هاینریش بُل، ویلهلم رایش، میلان کوندرا. 3- ادبیات پست مدرن سوررئالیستی، که صور ابتدایی تکوین آن در مارسل پروست، ولف، و کافکا ظاهر گردیده و در ادبیات پسامدرن خاص مارکز و بورخس تداوم یافته است. و نوشته ای که [هر سه ی این گرایش ها، و هریک به طریقی، بیان حال انحطاط و بحران و ابتذال سک.س آلود نفسانی مدرنیته بوده و هستند و هریک به طور جداگانه باید مورد مطالعه ی جدی قرار بگیرند.] منتقد عزیزم، اینکه نویسنده ای از "تنهایی" و "بحران هویت"، از بزرگ ترین و عمیق ترین دردهای بشر سخن به میان آورد، می تواند نشان ابتذال گرایی نباشد، می تواند نشان درگیری نویسنده با اجتماع به هم ریخته ای باشد که سرشار است از درد، نشان درک دقیق نویسنده از آدم ها، با همه ی خصیصه های خوب و بدشان. و اینکه من مارکز را دوست دارم یقیناً به خاطر مایه های سکچوال آثارش نیست، به خاطر تصویر حقیقی و شفافی است که از "آدم ها" ارائه می دهد، همین آدم ها که هر روز از کنارشان می گذرم و دردهاشان شبیه دردهای من است. به باور تو، رئالیسم جادویی مارکز، حلقه ی تکمیل کننده ی نهایی سیر سوررئالیسم پسامدرن به عنوان اصلی ترین نماینده ی ادبیات انحطاط و بحران غربی است؛ به باور من، رئالیسم جادویی مارکز سرمنشأ راهی است برای بازنمایاندن "دنیا" و "آدم ها" و "دنیای آدم ها". جایی در میانه های مقاله ات (که "مقاله" بودن اش خود محل تردید است) اظهار داشته ای که [البته می دانم که این سخنان برای خیلی ها که خود نحوی تعلق خاطر به ساحت اوهام سوررئال نیست انگار دارند، بسیار گران و غیرقابل پذیرش خواهد بود. اما طرفداران جامعه ی مدنی مدرن قاعدتاً باید یاد بگیرند که گوش دادن به آواهای مخالف را نیز تمرین کنند. و فقط در حرف و شعار از "جامعه ی چندصدایی" دم نزنند، مگر نه این است که می گویند: "آزادی، به معنای مخالف است!"] نابغه بودن تو، هرچه جلوتر می روم موکدتر می شود؛ کم پیش می آید که در مقاله ای از نوع ادبی- علمی- پژوهشی به چنین تیتری برخورد کنیم: [آیا کافکا بخوانیم؟] چهار سال ادبیات انگلیسی و دو سال زبان شناسی خواندن اگر هیچ حُسنی نداشت، این را به من ِ نابلد ِ طرفدار جامعه ی مدنی ِ خاطرخواهِ ساحتِ اوهام سوررئال آموخت که تنها در عرصه ی پزشکی است که "تجویز" محلی از اعراب دارد، منتقد عزیزم، و نه در عرصه ی ادبیات، و نه در هیچ عرصه ی دیگر. منصفانه تر بخوانیم، منصفانه تر بیندیشیم، منصفانه تر بنویسیم. ................................. *نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز سایت نصور، آرشیو مقاله های فارسی ................................. دعوت تان می کنم به مطالعه ی یادداشت های زیر از استادم آقای فلاحی : صد سال تنهایی و گارسیا مارکز بررسی عنصر تنهایی در صد سال تنهایی انعکاس وقایع تاریخی در رمان صد سال تنهایی ..... نیلوفر
|
salam manoon ke bazam pisham oomadid rasti shoma kurd has...
dare 20 esfand mishe kam kam, vaghalbam haroz bishtar dar...
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خو...
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو ...
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسی...